X
تبلیغات
رایتل

زن مش ماشالله بی درد

تمام زندگی درنگی است برای درودی و بدرودی.

این وبلاگ هرگز هرگز هرگز به روز نخواهد شد

چهارشنبه 12 خرداد 1395 10:49 نویسنده: زربانو نظرات: 10 نظر چاپ

سلام

نوشتن دردی رو دوا نمیکنه تازه باعث درد میشه.

همه اونجوری قضاوتت میکنن که دلشون میخواد

دوستات هم ناراحت میشن چون به هر حال دلشون نمیخواد بهت توهین بشه

ما نمیتونیم زندگی هیچکس رو قضاوت کنیم

زهرا بانو خانم که در لفافه برام نفرین کردین خود من هم به سختی بچه دار شدم و الان  هم در حسرت یه بچه میسوزم اما همکاری دارم که عصرها جگر گوشه اش رو با چشمای پر از اشک میده دست مادر شوهرش و میگه من باید برم سرکار و بچه با بغض میگه سر کار هم منو دوست داشته باش.مادره میره خوشگذرونی و بچه پشت پنجره با گریه خواب میره.اون بچه سرراهیه و مادرش هرزه و بی مسولیت.خدا هر جور نفرینی رو که در حقم کردی به خودت برگردونه.

حالا اسمشو چی بذارم

دوشنبه 10 خرداد 1395 13:50 نویسنده: زربانو نظرات: 23 نظر چاپ

سلام

نمیدونم شده که روز بله برون  از آرایشگاه سوار ماشین داماد بشین و بخواین یواشکی همدیگه رو بوس کنین چون جناب داماد برای اولین باره که شما رو بدون حجاب میبینه و یکدفعه یه دختر بچه از صندلی پشتی ظاهر بشه؟بله این دردانه دختر خواهر شوهر شماست!

شده عقد کرده باشید و با شوهرتان توی اتاق نشسته باشین بدون انجام هیچ کاری و فقط دستای همدیگه رو گرفته باشین و یکدفعه مامان اون دختر بچه درو باز کنه به داداشش بگه برو واسه دخترم بستنی بخر؟

اولین رابطه نزدیکتون یادتونه؟ترسیده بودین؟بعد از اتمامش نیاز داشتین همسرتون کمی کنارتون باشه؟اگه خواهر شوهرتون زنگ میزد که بیا بچه منو ببر پارک و شوهرتون شما رو ول کنه و نفهمه چطور لباس بپوشه و از خونه بره بیرون نمیگین بچه حرومزاده؟من میگم!

واسه ماه عسل عازمین.لباس پوشیده که یکدفعه موبایل شوهرتون زنگ میخوره که بچه بی قراری میکنه داییش رو میخواد پاشو بیا و سفر شما یه روز عقب میفته به همین سادگی!

شده این دختر سر جهازی زندگی شما باشه؟بله این بچه رو از سر راه برداشتن وگرنه پدر و مادرش قدرش رو میدونستن و هی خرابش نمیکردن روی زندگی مردم.

میخوام اسم وبلاگم رو عوض کنم و طبق نظر دوستان بذارم زنی هرزه با توهم و مقصر تمام اتفاقات روی زمین که مادر بد و همسر بدتری است.راضی هستید؟

دندونپزشکی

چهارشنبه 5 خرداد 1395 11:29 نویسنده: زربانو نظرات: 17 نظر چاپ

سلام

دیروز رو از شرکت مرخصی گرفتم و رفتم دندونپزشکی.

یه دندون عقل داشتم که باید روش کار میشد.وقتی تزریق بی حسی شروع شد یه دفعه انگار دماغ و چشمم رو آتیش زدن.کامل از روی صندلی پریدم پایین.دکتر خونسردم هم خودش ترسید.پرسید هنوز میبینی؟بعد گفت نگران نباشم چون عصب های چشم همون اطرافن ممکنه به صورت موقت چشمم ی حس بشه!

ت دندونم هم مثل چشم و دماغم بی حس شه فرستادم از دندون دیگه ای عکس بگسرم که حدودا پونزده سالی میشد که پین داشت و با کل مخلفات از جا در اومده بود.

خوشبختانه دندون عقلم به عصب نرسیده بود اما هر چی گفتم حاضر نشد دندون عقلم روبا مواد سفید پر کنه.

بعد نوبت رسید به دندون کنده شده.گفت که مجبورم لثه رو جراحی کنم و یه جایی باز کنم واسه کار کردن رو دندون.تا اون موقع دهن من انواع و اقسام مزه ها رو میداد و در ضمن بی حس هم بود.اما میدیدم که صورت منشی با دیدن من بدجور تو هم رفت.

خلاصه گفت که خون داره همینجور میجوشه و نه جا برای بخیه هست ونه خونریزی بند میاد.کلی پنبه با فرمالین چپوند اطراف پیچ جدیدی که فرو کرده بود تو دندون و گفت صورتت رو بشور و برو خونه .تا بعد که خونریزی قطع بشه و بتونم روی دندون کار کنم.با دیدن قیافه خودم تازه فهمیدم دلیل ترس منشی چی بوده.عین خون آشامی که تازه از روی گردن قربانیش سر بلند کرده از دو طرف دهنم خون شره کرده بود تا روی مقنعه ام  و رنگم کامل پریده بود.دهنم را هم که شستم همه جا پر از لخته های خون شد.

رسیدم خونه و دوش گرفتم.لباس هام رو هم شستم و افتادم تو تخت.شوهرم از راه رسید و گفت زود غذای منواماده کن تو راه میخورم باید برم دنبال خواهرام(که از مشهد برگشته بودن)

دو تا نون ساندویچی رو از غذا پر کردم و دادم دستش.برای پسرم هم لقمه گرفتم.جناب همسر برام سوپ خریده بود که خوردم با طعم خون .بعد هم افتادم.

جناب همسر  ساعت ده شب تشریف آورد خونه.از من پرسید حالا چرا برای من باد کردی؟نگاش کردم:باد نکردم دندونم هنوز خونریزی داره و زبون زدم به لته های دور دندونم.تازه انگار یادش افتاده باشه:آهان حالا خوبی؟

امروز صبح فهمیدم در معیت شوهر خواهرشان بوده اند.پدر همان دختره لوند بی حیا که مدام توی بغل شوهرم جا خوش کرده.ماشین دلشان را زده شاسی بلند طلب کرده اند.

حالا دکتر زنگ زده فردا ساعت یازده بیا.مامان و بابا دور از خانه تان میروند پرسه یکی از شهرهای اطراف.خاله ام که مدت هاست توی بستر افتاده .جوری لباس میپوشد که کسی توی خیابان ببیند پولی میگذارد کف دستش.

نمیدانم پسرم را کجا ببرم.دوست ندارم ببرم خانه خواهر شوهرم که دختر هرزه اش هزار کار یادش بدهد.مرخصی هم نمیتوانم بگیرم.

راستش به سرم زده به شوهرم بگویم برو همین دردانه سر راهی خواهرت را بگیر.الان درست وقت تخم کشی اش است.هر ده ماه یک توله برایت پس می اندازدوبه نظر نمیرسد خواهرت چندان ناراضی باشدوشوهر خواهرت هم که مدت هاست  از کتک هایی که از تو نصیبش شده و دادهایی که زنش سرش میزند دست از دنیا شسته.میرود سر کار بعد برمیگردد خانه و زل میزند به دیوار .یا میخوابد.گاهی با ترس و لرز سری به مادرش میزند .همین .پس جرات مخالفت ندارد.

از این روزها که میگذرد

شنبه 1 خرداد 1395 10:46 نویسنده: زربانو نظرات: 7 نظر چاپ

سلام

راستش مدت طولانیه که ننوشتم.نه اینکه همدم دیگه ای داشته باشم یا جایی بنویسم فقط نوشتن هم تو من خشکیده عین حرف زدن.

موضوع دیگه خجالتمه بابت جواب ندادن به کامنت ها.امروز هم فقط همه رو خوندم و تایید کردم.خیلی دوست داشتم تکم تک کامنت ها رو تایید کنم ولی سرعت نتم خیلی خرابه و واقعا فرصت هم نداشتم.

روز پنج شنبه دعوت عروسی بودیم.پسر مدیر عامل شرکت داماد میشد.خوب بنده خدا چند بار زبونی دعوت کرد وهم اینکه کارت داده بود اما اصلا تومد عروسی رفتن نبودم.به همسرم اصرار کردم که اون تنها بره بذاره من تو حال خودم باشم اما قبول نکرد.

خلاصه ساعت شش عصر تصمیم گرفتم برم عروسی.البته بگم صورتم پر از مو بود .کت و شلوار میپوشیدم اما خوب ساق دستم مشخص بود و واو

پیشونی و کنار گوشم رو سپردم به همسرم.با چسب های ویت تمیز کرد و چسب رو نشونم دا که چرا اینقدر موهای صورتت بلنده؟نگاهی به چسب کردم:اینا موهای سرمه

بقیه موها روشیو کردم گردنم و دست هام رو.ولی موهام رو نشستم فکر کردم شالم رو در نمیارم.

از قضا همراهم ریس دفتر مدیر بود.یک خانم تر گل ور گل خوشگل.

اما عروسی خوش گذشت.عالی بود.خیلی خندیدم جوری که شب سردرد شدم.

دم در همکارها رو دیدیم .من مانتوی گشاد عربی پوشیده بودم شالم را هم تا حد ممکن محکم پیچیده بودم دور سرم وهمه میگفتند وای چه پوشیده!

راستش خیلی خوب شد که رفتم عروسی.

.....

یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 13:34 نویسنده: زربانو نظرات: 11 نظر چاپ

سلام

یادتونه گفتم خیلی کم حرف میزنم .الان حتی نمیتونم بنویسم.

وحشتناک عشق نیاز دارم.