X
تبلیغات
رایتل

زن مش ماشالله بی درد

تمام زندگی درنگی است برای درودی و بدرودی.

از هذیان های پسرم

سه‌شنبه 26 آبان 1394 14:14 نویسنده: زربانو چاپ

سلام

چهارشنبه شب پسرم کمی دل درد بود که با توجه به نحوه غذا خوردن جدی نگرفتم و بهش نبات داغ دادم.پنج شنبه شب هم نصف شب چند بار بیدار شد و گفت دل دردم .صبح روز جمعه قرار بود با همسرم وخواهرهایش برویم پیک نیک که چون هر دومان شب بیداری کشیده بودیم همسرم تنها رفت.پسر بیدار که شد حالش بد بود و دل درد و تهوع.زنگ زدم به شوهرم گفت لابد سردی اش کرده.اما شب تب کرد و بعد بدن درد و لرز و گلو درد.

عصر شنبه دکتر و انتی بیوتیک.

روال مریضی پسرم بامزه بود اول تب میکرد و خیلی مظلوم میشد.همش میگفت مامان دست شما درد نکند اینقدر زحمت میکشید.بعد میرفت تو مرحله لرز و علاوه بر مودب بودن هذیان هم میگفت.سرش را میکرد زیر پتو و قتی میگفتم از زیر پتو بیرون بیاید میگغت:فقط تا طبقا اول میرم!یا:مامان میشه این پیتزا رو از روی پای من برداری؟

بعد قرص اثر میکرد و شنگول میشد اول مشق شبش را از سایت مدرسه در میآورد و مینوشت بعد از روی گوشی من جک میخواند و هرهر میخندید یا بازی میکرد تا اینکه دوباره تب میامد سراغش و مودب میشد!

دیشب دوبار ه زبان درآورده بود و جواب میداد و مشقش را با غرغر مینوشت.گفتم خدا را شکر خوب شده ای.چپ چپ نگاهم کرد!

امروز هم بعد سه روز غیبت رفت مدرسه.

خوب باشید.

نظرات (8)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
جواهربازار http://bazarjavaher.rozblog.com/
خدا رو شکر پس آپاندیسش نبوده. چون خودم دردشو کشیدم و واقعا ناجوره.

پیشنهاد تبادل لینک به شما داده بودم؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه خدا رو شکر.من خودمم آچاندیسم رو در ثانیه های اخر بیرون کشیدم.
روز های خوب
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خدا بکشد این سرماخوردگی را بچه ها مریض که میشن بامزه تر میشن هرچندتب ودردشون غیر قابل تحمله
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره عزیزم خیلی بانمکشون میکنه اما تبشون نگران کننده اس.
یواشکی های زن شوهر دار http://zan-sh.blogsky.com/
همیشه سالم باشه و مودب
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی
سلام عزیزم همیشه میخونمت اگه دوس داشتی بهم سربزن ولینکم کن
http://zanoeshgh.mihanblog.com/
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم لطف میکنی.الان میرم سراغ آدرست.
گلابی خوشحال
پسر من هم دقیقن همینطوری شده بود و دو روز از مدرسه غیبت کرد. هذیان گفتنش هم به این شکل بود که به یک گوشه خیره میشد و میگفت: مامان اونجا یکی نشسته منو نگاه میکنه!!!
امتیاز: 0 0
ش
چقدر بی خیاله نسبت به مریضی بچش،خودش تنها رفت که چی خوش گذشت بهش ؟! همون که دختر داره با اونا رفت نزار زیاد پیش اونا بره به گمونم رو رفتارش تاثیر داره وقتی دختررو میبینه .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سعی میکنم به رابطه اش با خانواده اش گیر ندم چون بهتر از دوستای نابابه.معمولا اگه چیزی هم بگم لج میکنه پس مجبورم با سیاست عمل کنم
silent
ببین این متن من در مورد پست قبله ...
این که تو جواب کامنتها نوشته بودی که هر کسی هر کاری می کنه باید جواب کارش رو تو همین دنیا ببینه، من اصلا اصلا به این حرف اعتقاد نداشتم ... و البته از اونجایی که خیلی مظلوم هستم کم پیش میومد که بتونم حقم رو بگیرم، و همیشه فکر می کردم خدا می ذاره برای اون دنیا... اما وقتی ازدواج کردم و با وجود اینکه خواستگاری سنتی داشتم بعد از عقد مادر شوهرم هی می گفت ما رو گول زدید ... تا جایی که با وجود اینکه از همسرم خیلی سر بودم، روی همسرم هم تاثیر گذاشته بود و هی می گفت ما رو گول زدین، من خیلی خیلی از این حرف سوختم اما هر حرفی بی فایده بود تا اینکه برادر بزرگ همسرم که خیلی ادعاش می شد واقعا گول خورد، یک خانم بیوه که خیلی خیلی همه کاره و از خونواده ی خیلی خیلی سطح پایینی بود گولش زد و مجبور شد باهاش ازدواج کنه ... چیزی که اصلا تو خانواده ی مادرشوهرم سابقه نداشت ....
تمام حرف هایی رو که به من زد و به هم زدن زندگیمون عینا برای دخترش پیش اومد و زندگیش همونطوری به هم خورد و باور کن حتی شدید تر. من تمام اینها رو به چشم خودم دیدم و کمی مرهم دلم شد، با اینکه برای کسی بد نمی خوام و من بعد از رخ دادن این اتفاقات مطلع می شدم.
حالا به عدالت خدا خیلی خیلی ایمان آوردم و می دونم تو همین دنیا هم گوشمالی هایی می ده دیدنی ...
برای همین همشون بسپر به دست انتقام گیر خداوند.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم اعتقاد نداشتم تا ازدواج کردم و دیدم راسته چه جور هم.