X
تبلیغات
رایتل

زن مش ماشالله بی درد

تمام زندگی درنگی است برای درودی و بدرودی.

من

چهارشنبه 14 بهمن 1394 11:22 نویسنده: زربانو چاپ

حالم این روزها اصلا خوب نیست.چند هفته ایست که شدیدا خسته ام.یک بغض بدیس همیشه توی گلویم هست و گوشهایم هم درد میکنند و سنگی شده اند.انگار توی گلو و گوش هایم سرب ریخته باشند.

امروز رفتم آزمایش.گمانم دوباره تنظیم تیروییدم به هم خوده چون با اینکه اصلا رعایت غذا خوردنم را نمیکنم اما وزنم بالا نرفته و هنوز 66مانده.اگر کمتر نشده باشد.

خوابم خیلی آشفته شده و هر نیم ساعت یکبار با گرفتگی عضله از خواب بیدار میشوم .دانه دانه عضلاتم سفت شده اند و بعد یک تکانه و دوباره روح برمیگردد به ماهیچه هایم.

دیروز توی اداره واتقعا خسته بودم و هر چند وقت یکبار تمام بدنم میپرید.آلپرازولام دیگر افاقه نمیکند یک کدئین میخورم با یک ژلوفن و یک آلپرازولام تا بدنم آرام بگیرد.

ظهر پسرم شیطانیش گل کرده بود توی تخت بغل من خوابیده بود و بوی بچه ام را میداد و لبخند میزد.بعد گفت تو گربه ای ومن بچه صاحبت.حالا هر کلمه ای من میگویم تو واکنش نشان بده.از ساعت چهار و نیم تا شش خندید و خواب رفت.

ده دقیقه بعد دست نوازش شوهرم روی صورتم بود.دستش را بوسیدم و گفتم ده دقیقه دیگر می آیم.

بیست دقیقه بعد توی بغلش وسط آن همه محبت و ملاطفت و خواستنش دلم میخواست گریه کنم.هیچ حسی نداشتم..ذره ای تحمل نداشتم و دلم نمیخواست شوهرم بفهمد.کم مانده بود ماسک صورتم را بکنم پرت کنم کنار و های های گریه کنم.

اینجور وقت ها دلم برای خودم میسوزد.برای شوهرم هم میسوزد.گناه او چیست که من با این وسواس لعنتی درمان ناشدنی به دنیا آمده ام. وسواسی از سه چهار سالگی و درمانی آغاز شده از هیجده سالگی و همواره بی نتیجه.

دلم سوخت که نمیتوانم آنجور که باید به شوهرم برسم.یا به پسرم.وقت هایی را که با آن ها طی میکنم سعی میکنم برایشان بهترین باشد .همه اش میگویم زندگی یکبار است کسی را آزار نده . شب ها کتاب های قطورم را دست میگیرم و به خودم میگویم یعنی میشود تا کنکور یکیشان را تمام کنم و هی بیشتر میترسم.

نظرات (6)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
میشو
سلام زری گلبانوی زیبا. عزیزم موفقیتت رو در برگردوندن اتاقت تبریک میگم کلی حال کردم عشقم ایشالله واقعا سال نو برات خوشی و شادی و سلامتی و عشق فراوان بیاره روی ماه تو و گل پسرت رو میبوسم.ندیده همیشه دوستت دارم خیلی عزیزی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
ممنونم عزیزم ایشالله سال خوبی واسه هممون باشه.
شهره( مامان حسین)
این وسواس شدید چجوریه مثلا تو منزلتون مهمون میاد حرص نمیخوری؟! از کثیف شدن یا ترس از چیزی ریختن رو فرش یا خوراکی میریزن مهمون؟؟؟؟؟ من از مهمون میترسم کلا.. خیلی بد شدم با خیلبا قطع رابطه کردم حس میکنم مهمون بیاد نظم زندگی و تمیزی بهم میخوره یا مثلا خونم مورچه ای یا سوسکی میشه قبلا که وسواس نبودم عاشق مهمون بودمو یعنی التماس میکردم بیان ولی الان همش ترس از کثیفی و ریخت و پاچ و بهم ریختگی دارم...ناراحتم.. ولی در مورد رابطه ج ن س ی مگه شوهرت بو میده یا مثلا خودشو نشسته میاد پیشت ؟ سعی کن فکرتو مشغول چیز دیگه کنی وقتی وسواس میاد سراغت.
امتیاز: 0 1
مهدیه
سلام. من هم وسواس دارم. روزگارم رو سیاه کرد. چقدر مشاوره رفتم. اما خدا کمک کرد و نجات پیدا کردم. یه روانپزشک خوب پیدا کردم. درمان سختی بود و روزگار طاقت فرسایی. اما تحمل کردم و نجات پیدا کردم. الان دقیقا 5 ساله که تحت درمانم و یک ساله که می فهمم زندگی چیه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من دیگه دست از دکترها شستم
سلام

تازه وبلاگت رو پیدا کردم از وبلاگ طرلان

عزیزم خیلی آدم محکمی هستی ... و توی این همه فشار پسر خیلی خوبی تربیت کردی .. خدا برات نگهش داره عزیزم..

راستی وبلاگ قبلیت آدرسش رو میتونی بگی؟خوشحال میشم بخونمش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
ممنونم ازت.
zanmardkoodak.blogfa.com
امیدوارم آرامش همخونت باشه عزیزم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون. منم برات آرزوی شادی و آرامش دارم.
من یه طوری بیماریت را درک میکنم
اما یه قسمتش دست خودت هست
قسمتیش را من کلا خارج از کنترل میدونم
اما قسمتیش را میشه...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سعی میکنم واقعا سعی میکنم.