X
تبلیغات
رایتل

زن مش ماشالله بی درد

تمام زندگی درنگی است برای درودی و بدرودی.

خانواده شوهرم

سه‌شنبه 27 بهمن 1394 11:52 نویسنده: زربانو چاپ

سلام

دیروز ظهر بعد از دوش گرفتن و شستن لباسها که خودش کلی وقت گرفت(در دوران پریودی به سر میبرم و .....) و بعد جارو زدن خانه واقعا داشتم غش میکردم.جوری که شوهرم گفت برو بخواب و پسرمن هم خیلی خسته و کسل بود.همینکه رفتم طرف تخت زنگ زدند و خواهر شوهرم بودواقعا قیافه من این شکلی شد و به شوهرم گفتم من واقعا خسته ام و اونم گفت برو بخواب اما نمیشد که!

ظرف های نهار را از سر کابینت برداشتم و گذاشتم توی سینک و کمی هم مرتب کردن.خواهر شوهرم آمد با سبزی خوردن تازه و عالی و شسته شده و زردچوبه خانگی!

بعد نشست پایین پای شوهرم و پایش را با آب نمک ماساژداد.بعد هم روغن و زردچوبه.برای گرم کردن روغن رفت سر گاز و سوپ من سر رفته بود و گاز کثییییففففففففف.حیثیتم پر پر شد!

حدود دو ساعت خواهر شوهرم نشسته بود و ناز برادرش را میکشید و پایش را ماساژ میداد .بعد هم رفت.

دلم سوخت.

حدود هفت سال پیش یکروز من از چهارده تا پله توی محل کار افتادم پایین.پام از مچ پیچ خورد و کبود شد.البته سریع خودم را جمع کردم و پریدم توی اتاق همکارم.برایم یخ گذاشت توی پاکت و پایم را کمپرس کرد.

عصر تمام خانه را جارو زدم ومرتب کردم.شب مهمان داشتم.همان عصر بلای بدتری سرم آمد .با عرض نعذرت دچار شقاق شدم.زخمی که تا مغز استخوانم را سوزاند.شب سعی کردم لنگ نزنم و درد را کنار بزنم تا مهمانم معذب نباشد و بعد به مدت یک ماه زخم با من بود.در عرض ده روز نه کیلو وزن از دست دادم.چند تا دکتر رفتم و همه تنها.اولین سوال دکترها این بود:رابطه مق*عدی داشتی؟من هنوز تر گل ورگل بودم و از خجالت جمع میشدم توی خودم ومیگفتم نه.

هر بار شوهرم دانشگاه بود و با من نمی آمد.یکبار برادرم همراهم شد.پسرم دو ساله ود و مامان نگهش میداشت.تازه هر روز سر کار هم میرفتم.

بار آخر دکتر پیشنهاد داد زخم را فریز کند.من تنها بودم .میلرزیدم و شرمزده.به شوهرم زنگ زدم و او رفته بود ماشین همین خواهر شوهرم را تعمیر کند.نیامد.خودم رفتم توی اتاق .

بعد دم در ایستادم و لرزیدم.پاییز بود .با آزانس به خانه رفتم.آن روزها برای همسرم غذا آماده میکردم و میفتادم توی تخت.چند بار از مامان خواستم برایم سوپ درست کند.یکبار آش شله قلمکار درست کرد.حبوبات نفخ داشت و پدرم درآمد.

.......

روزهای سخت گذشت.برای خودم سوپ بار گذاشتم و ذره ذره خوردم.

زخم ها جوش خورد هرچند گاهی دوباره سر باز میکنه.

ولی زخم دلم بابت تنهایی اون روزا هنوز خونریزی میکنه.

نظرات (13)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
*
سلام خوبی ....من یه مدته با وبتون اشنا شدم دیشب این پستتون رو خوندم ناراحت شدم ودزکتون میکنم. منم مدتیه که دچار همین بیماری شدم البته از وقتی حامله شدم چون یبوست شدید داشتم وحتی بعد از زایمان هم .که مدتی متوجه چیز غیر عادی شدم به دکترم رفتم گفتش هموریید درجه دو هستش دارو وپماد داد ولی بنظرم اصن فایده نداشت خدا شاهده خجالت میکشم دوباره برم نکنه معاینه بشم.البته من اصن خدا رو شکر درد وخونریزی اینا ندارم.ولی از لحاظ روحی افسردگی گرفتم.حتی دیگه از شوهرمم خجالت میکشم .نتو رابطه تمون تاثیرگذاشته وبه یه زن سرد مزاج وگوشه گیر تبدیل شدم.نمیدونم چکار کنم احساس میکنم دیگه خوب نمیشم.....ببخشید طولانی شد
امتیاز: 0 0
سلام خوبی
هیچ وقت به شوهرت نگفتی باهات بیاد
یا گلایه کنی که چقد تنهات میزاره
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چرا اما اون روزها شوهرم دانشگاه میرفت و وابستگی خواهر شوهرهام هم خیلی به شوهرم زیاد بود اما الان خدا رو شکر جا افتادن.
شهرزاد
خودکرده را تدبیر نیست زرین بانو
شما زنهای ایرانی رو عادت دادند مثل برده زندگی کنید خودتون رو تبدیل به کلفت شوهر و ماشین جوجه کشی نسل بعد کنید بعدش با القاب دهن پرکن و ... مثل نجابت و زن بساز و ال و بل خرتون کردند با عرض معذرت
این همه درد و زجر برای چی ؟؟؟؟؟؟
میتونستی هم چین مهمانی رو لغو کنی تو یک انسان بودی که مشکل برات پیش امده بود به همین سادگی
حالا اگر دیگران هر یاوه ای میگفتند به درک مثل صدای اواوی سگی بیرون از پنجره چه اهمیتی داره
اگر کسی نمیتونست مشکل تو رو درک کنه مثل یک حیوون نفهم میمونه به تو یه انسان چه ربطی داره صدای حیوانات
امتیاز: 1 0
پاسخ:
نه متاسفانه نمیتونم اونقدر به نظر دیگران اهمیت ندم.البته الان از اون روزا خیلی گذشته و من بیشتر به فکر خودم هستنم اما صد در صد مطمئنم مهمانی رو لغو نمیکردم.
فروزان
سلام عزیزم چه خوب که باز مینویسی.همه پستای جدیدتوخوندم،این یکی خیلی مغمومم کرد،ایشالاکه تنت همیشه سالم باشه و محتاج کسی نباشی.هرچند ادمیزاد همیشه تشنه محبته ذاتا.راستی خوبه که شوهرت یه کم نرم شده.امیدوارم قدرتو بیشتربدونه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
لطف کردی عزیزم. بابت وقتی که گذاشتی.
اره بزرگترین نیاز هر ادم محبت کردن و محبت دیدنه.
اون روز های تو شبیه این روزهای منه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیزم وبلگت رو هر جا رمزی نبود خوندم و واقعا غمگین شدم.غم از دست دادن بچه خیلی غم بزرگیه.خدا تو بهشت برات یه جا کنارش مگه داره بعد صد وبیست سال بری پهلوش و دوباره دستای گرمشو بگیری.
منم از این روزا داشتم زیاد
ولی سعی می کنم بهش فکر نکنم چون اون وقت تا یه مدت طولانی روانی میشم و اعصابم میریزه بهم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
آره فکر کردن بهش خوب نیست.ادمو اذیت میکنه.ولی گاهی یاد آدم میفته دیگه!
بیضا
عزیزم من تازه وبلاګتو خوندم ناراحت نباش زنده ګی همینه باید قبولش کنیم موفق باشی از این به بعد همیشه بهت سر میزنم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم واقعا لطف داری
خوبی زندگی همین گذشتن روزهاس
میشو
زری جانم زخمهای قلب آدم یا خوب نمیشه یا خیلی خیلی خیلی زمان میبره تا خوب بشه البته خوب که نه کمی ترمیم ولی خدا رو شکر الان تو سلامتی خدا خیلی جای حق نشسته شاید دیر و لی بالاخره به آدمها میفهمونه که کجای قصه زندگی هستن.عزیزم مراقب سلامتی خودت باش. میبوسمت زیبا روی مهربون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم
ممنون آره میدونم البته همش سعی میکنم به گذشته فکر نکنم ولی این بار نشد.
شهره( مامان حسین)
کارای عیدت تموم شد؟ راستی هنوز 66 کیلویی؟ قدت چنده؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
نه تازه شروع کردم
آره هنوز وزنم ثابته.قدم 166
محبت زیباست.در هر حالتی.محبت بین اونا هم هم زیباست.فقط کاش برای ما هم باشه.برای همه باشه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم از محبت بین اونا لذت میبرم.واقعا هم حسودی نمیکنم.خوشحالم که شوهرم تنها نیست .آخه پدر و مادرش فوت کردن.
اتشی برنگ اسمان http://atashibrangaseman.blogsky.com
الهی عزیزم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
mahee
چقدر درد داره تنهایی..چقدر درد کشیدی..کاش میشد یه مرهمی پیدا کنم و بزارم روی زخم دلت..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیزم
آره تنهایی خیلی درد دارههمین که به فکرمی بهترین مرهمه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه عزیزم گریه نکن تو رو خدا.نمیخواستم ناراختتون کنم