X
تبلیغات
رایتل

زن مش ماشالله بی درد

تمام زندگی درنگی است برای درودی و بدرودی.

زخم گلویم

شنبه 28 فروردین 1395 11:31 نویسنده: زربانو چاپ

در ادامه عصب کشی دندان عقلم ومرتب نخوردن قرصهای چرک خشک کن گوش و گلویم درد میکنه.

روز چهارشنبه پسرم اومد خونه و گفت براشون اردوی خارج از شهر گذاشتن و اون سرپرست یه عده از بچه ها شده و میخواد بره.

اول که برگه رو به بابابش نشون نداده بود و بعد هم که من حمام بودم با پدرش حرف زده بود و اونم گفته بود ببینم مامانت چی میگه.یاد بچگی های خودم افتادم که چقدر زیاد اردو رفته بودم و هر بار هم همین بازی را با پدر ومادرم داشتم.اگه بابات قبول کنه یا اگه مامانت قبول کنه.

بهش کلی باج دادم اصلا دوست نداشتم بره و اونم قبول کرد.اما روز پنج شنبه از چرت عصر که بیدار شدم دیدم صورتش ورم داره و خیلی هم ناراحته.ازش پرسیدم دلت چرا گرفته؟اول جواب نداد اما بعد گفت خیلی دلش میخواد بره اردوچون تا حالا سرپرست یا کاپیتان نبوده و همش مجبور بوده تو نوبت وایسته تا انتخاب بشه.بهش گفتم منم تو مدرسه همینجور بودم و همیشه غصهمیخوردم.حقیقت هم همین بود چون خیلی توورزش قوی نبودم تو یارکشی ها نفر آخر بودم و همیشه دلم میشکست.با بغض گفت دلم برای پسرم میسوزه چون حتما ژن  به اون هم میرسه.بمیرم.

به هر حال دیروز باباش گفت که اگه هوا خوب بود میتونه بره اردو.

دیشب بغض گلوم روگرفته بود.خیلی ناجور داشتم خفه میشدم.منو بغل کرده بود و میگفت مامان گریه کن.بذار خالی بشی و من نمیتونستم گریه کنم.گفت نگران نباشم و به خاطر دل من نمیره هر چند خیلی دوست داره بره.

از ساعت یازده تا ساعت چهار صبح بیداربودم.داشتم خفه میشدم.گوشم و گلوم به شدت درد میکرد.جوری که صبح فکر میکردم یکی با چنگک داخل گلویم را خراش داده.

با مادر یکی دیگر از بچه ها صحبت کردم و گفت سخت نگیرم بگذارم برود خوش بگذراند.

هنوز گلویم درد میکند و قلبم .کاش زودتر فردا عصر بشود و بروم دنبالش و بپرد توی بغل من.

مادر بودن عشق بزرگ دردناکیست.

نظرات (7)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
سما
عزیزم فکر نمیکنی یکم زیادی سخت میگیری؟اینطوری پسرتو اینقد وابسته به خودت بار میاری و تمام لذتهای دنیارو ازش میگیری فک نمیکینی بعدها یکی مثل شوهرت میشه که زنش ازش متنفر بشه و بهش بگه بچه ننه
یکم به خودت فکر کن..پسرت هم بزرگ میشه میره پی زندگیت
منم یه دختر دوساله دارم و عاشقشم..ولی این وسواس فکریتو اصلا درک نمیکنم..فک کنم زیادی درگیر پسرتی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
آره زیادی سخت میگیرم همش فکرای بد به سرم میزنه.
نوا
سلام عزیزم من واقعا خواهرانه بهت میگم این بچه را انقدر وابسته به خودت بار نیار نه برای تو خوبه نه برای اون طفل معصوم که چهارسال دیگه باید تو جامعه با همه جور چیزی مواجه بشه . عزیز من به خاطر نگرانی های خودت و وسواسهات لذتهای کودکی که دیگه واسش تکرار نمیشن را ازش دریغ نکن.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام خواهرم
واقعا دوستن داشتن زیاد گاهی کار دست آدم میده.البته در مورد پسرم با اینکه من خیلی بهش سخت میگیرم اما گاهی که تو مدرسه تو شرایط خاص قرار میگیره از عهده خودش برمیاد.
دلارام
چرا نمیخواستی بره
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اخه شرایط مینی بوس ها چندان جالب نیست.معمولا معلم ها هم توجهی به بچه ها ندارن و این خود بچه ها هستن که باید مواظب خودشون باشن و متاسفانه من فکر میکنم پسرم هنوز بچه اس!
یادش بخیر یاد قبل خودم میفتم هیچوقت خانواده بخاطر مشکلات مالی بهم اجازه ندادن برم اردو روزگار چقدر زود میگذره 20 سال گذشت . / شما هم سخت نگیرد ولی از دور هم مواظبش باش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همین تصمیم رو گرفتم.
پری سا
تورو خدا چطوری دلت میاد ازین لذت تکرار نشدنی محرومش کنی؟!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به خدا الان مامانم رو درک میکنم که چقدر نگران اردو رفتن ما بود.
اما خوب پسرم هم حق داره.
مرجان
خوبه خاطره اشو داری و می دونی چقدر کار بدی می کنی!
بذار بره حالشو ببره این همه ما رفتیم هیچ اتفاقی هم نیفتاد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
البته و معتقدم که خداست که بچه ها رو نگه میداره برامون ولی واقعا نگرانیم دست خودم نیست.
داری سخت میگیری
باید بزاری بزرگ بشه
قوی بشه
تا بعدا ازت دلگیر نباشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اوهوم
ولی بزرگ شدن بچه ها دردناکه ها!