X
تبلیغات
رایتل

زن مش ماشالله بی درد

تمام زندگی درنگی است برای درودی و بدرودی.

دندونپزشکی

چهارشنبه 5 خرداد 1395 11:29 نویسنده: زربانو چاپ

سلام

دیروز رو از شرکت مرخصی گرفتم و رفتم دندونپزشکی.

یه دندون عقل داشتم که باید روش کار میشد.وقتی تزریق بی حسی شروع شد یه دفعه انگار دماغ و چشمم رو آتیش زدن.کامل از روی صندلی پریدم پایین.دکتر خونسردم هم خودش ترسید.پرسید هنوز میبینی؟بعد گفت نگران نباشم چون عصب های چشم همون اطرافن ممکنه به صورت موقت چشمم ی حس بشه!

ت دندونم هم مثل چشم و دماغم بی حس شه فرستادم از دندون دیگه ای عکس بگسرم که حدودا پونزده سالی میشد که پین داشت و با کل مخلفات از جا در اومده بود.

خوشبختانه دندون عقلم به عصب نرسیده بود اما هر چی گفتم حاضر نشد دندون عقلم روبا مواد سفید پر کنه.

بعد نوبت رسید به دندون کنده شده.گفت که مجبورم لثه رو جراحی کنم و یه جایی باز کنم واسه کار کردن رو دندون.تا اون موقع دهن من انواع و اقسام مزه ها رو میداد و در ضمن بی حس هم بود.اما میدیدم که صورت منشی با دیدن من بدجور تو هم رفت.

خلاصه گفت که خون داره همینجور میجوشه و نه جا برای بخیه هست ونه خونریزی بند میاد.کلی پنبه با فرمالین چپوند اطراف پیچ جدیدی که فرو کرده بود تو دندون و گفت صورتت رو بشور و برو خونه .تا بعد که خونریزی قطع بشه و بتونم روی دندون کار کنم.با دیدن قیافه خودم تازه فهمیدم دلیل ترس منشی چی بوده.عین خون آشامی که تازه از روی گردن قربانیش سر بلند کرده از دو طرف دهنم خون شره کرده بود تا روی مقنعه ام  و رنگم کامل پریده بود.دهنم را هم که شستم همه جا پر از لخته های خون شد.

رسیدم خونه و دوش گرفتم.لباس هام رو هم شستم و افتادم تو تخت.شوهرم از راه رسید و گفت زود غذای منواماده کن تو راه میخورم باید برم دنبال خواهرام(که از مشهد برگشته بودن)

دو تا نون ساندویچی رو از غذا پر کردم و دادم دستش.برای پسرم هم لقمه گرفتم.جناب همسر برام سوپ خریده بود که خوردم با طعم خون .بعد هم افتادم.

جناب همسر  ساعت ده شب تشریف آورد خونه.از من پرسید حالا چرا برای من باد کردی؟نگاش کردم:باد نکردم دندونم هنوز خونریزی داره و زبون زدم به لته های دور دندونم.تازه انگار یادش افتاده باشه:آهان حالا خوبی؟

امروز صبح فهمیدم در معیت شوهر خواهرشان بوده اند.پدر همان دختره لوند بی حیا که مدام توی بغل شوهرم جا خوش کرده.ماشین دلشان را زده شاسی بلند طلب کرده اند.

حالا دکتر زنگ زده فردا ساعت یازده بیا.مامان و بابا دور از خانه تان میروند پرسه یکی از شهرهای اطراف.خاله ام که مدت هاست توی بستر افتاده .جوری لباس میپوشد که کسی توی خیابان ببیند پولی میگذارد کف دستش.

نمیدانم پسرم را کجا ببرم.دوست ندارم ببرم خانه خواهر شوهرم که دختر هرزه اش هزار کار یادش بدهد.مرخصی هم نمیتوانم بگیرم.

راستش به سرم زده به شوهرم بگویم برو همین دردانه سر راهی خواهرت را بگیر.الان درست وقت تخم کشی اش است.هر ده ماه یک توله برایت پس می اندازدوبه نظر نمیرسد خواهرت چندان ناراضی باشدوشوهر خواهرت هم که مدت هاست  از کتک هایی که از تو نصیبش شده و دادهایی که زنش سرش میزند دست از دنیا شسته.میرود سر کار بعد برمیگردد خانه و زل میزند به دیوار .یا میخوابد.گاهی با ترس و لرز سری به مادرش میزند .همین .پس جرات مخالفت ندارد.

نظرات (17)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
گنجشک جوراب قدیم http://Gonjeshk.blogsky.com
چرا همه انقدر بد حرف زدن ?زربانو فقط درددل کرد حس همون لحظه شو نوشت
حسی که خیلی خیلی وقتا واسه خیلی چیزا تو ذهن خیلی از ماها میاد
حتی بی ربط
امتیاز: 0 1
لیلا
سلام عزیزم
چقدر من این لحظه های شما رو درک مییکنم
چقدر به حس و حال من نزدیکه
منم مثل شما طعم عشق و نمیچشم
منم همش با پسرم سرگرمم
اگه هم به کسی بگی (مثل این وبلاگ که همه شما رو مقصر میدونن ) همه خود من رو مقصر میبینن و لی یه چیزهایی تو زنگی هر کسی هست که نمیتونه برای کسی بیانش کنه
واقعا عشق تو زندگی ما جاش خیلی خالیه
امتیاز: 0 1
خطاب به زهرا بانو
عزیزم بچه فرق نمیکنه فرزند خود آدم باشه یا فرزند خوانده ، پدر و مادرن که بهش ارزش میدن ، در هر صورت زیادی از سرت بازش کنی از ارزش میندازی ، این فهم و شعور پدر و مادره که به بچه ارزش میده تو این سن
امتیاز: 1 2
سلام چرا دیر به دیر مینویسید ؟ مطالب شما خیلی دوست دارم خیلی راحت حرف میزنید.
امتیاز: 2 0
فرساد
سلام
همه بد نوشتن این درست نیست اینجا شما درد دل کردید و احساس منفی خودتون صادقانه گفتید. همه تو اوج خشم حرف هایی میزنن اما دلیل نمیشه روی اون حرفها کسی را قضاوت کرد.
دوست من بهتره یک کم که آرومتر شدید مثبت هم فکر کنید و مثبت هم بنویسید. خوشبختی یک احساس سعی کنید دنبالش بگردید توی زندگی توی طبیعت توی پسرتون توی محبت کردن توی عشق ورزیدن
یک خواهش: بنویسید تا تخیله بشوید و به ارامش برسید حتی نوشته ها را اگه دوست نداشتید منتشر نکنید
شاد و سلامت باشید
امتیاز: 1 0
مهتاب
عزیزم دوستانه بهت میگم حتمن به یه روانکاو مراجعه کن با این که تو این وبلاگ و مینویسی و معمولن تنهایی به قاضی میری ولی هر کسی با هر میزان ضریب هوشی میتونه بفهمه که واقعن شوهرت تقصیری نداره و مشکل اصلی تو هستی ..تو پر از عقده ای و فقط یه روانکاو میتونه بهت کمک کنه و مشاور به هیچ دردت نمیخوره
امتیاز: 1 14
فرساد
سلام
می دونم احساس های منفی دنیا رو به کام آدم تلخ می کنه، اما دوست من باور کن یک دختر ترگل و ورگل دهه هفتادی عمرا یک مرد 40 ساله را قبول نمی کنه، همسر شما داره عمدا شما را تحریک می کنه این یک رفتار ناخواسته هست که شامل یک جور انتقام گرفتنه، مثل یک بچه که چیزی می خواهد و بهش نمی دهیدو این عصبانیت با پاره کردن کتاب یا دفتر بزرگترها جبران می کنه، تا زمانی که باور داشته باشی زیبا هستی،‌ زیبا و شاداب می مونی،‌تا روزی که خودتون از تصویر صورت خودتون لذب ببرید،‌دیگران هم از دیدن شما لذت می برند،‌ شاد باشید و با احساس شادی بنویسید
امتیاز: 0 0
سلام بدجوری دلت از خواهر زاده شوهرت پر ..............نگو بهش بدش میاد
امتیاز: 1 1
بیتااگه لمسم کنی شاید
زرین جان من میزان دردواندوهت رو درک میکنم، تنهابودنت، غمی که تبدیل به خشم شده، بغضی که گلوت روفشارمیده....اما افکارت واقعا دردناکه...تمنامیکنم یه مشاورخوب پیداکن...ناخواسته یروزی این افکارت درزندگی پسرت تاثیرمیزاره
امتیاز: 5 1
آنا
سلام.زرین عزیز من مدتهاست وبلاگ شما را میخونم و اصلا در جایگاه قضاوت بین شما وهمسرتون نیستم.ولی در دلم فقط 1 نفر را مقصر نمیدونم.ولی یه چیز مسجل ه که ادبیات این متن شما در مورد فرزند خوانده خواهر شوهر با هر مقیاس ومیزانی اصلا وابدا پسندیده نیست.و واقعا از ما توقع نمیره که در مورد فرزند خوانده کسی حتا بزرگترین دشمنمون همچین قضاوتی بکنیم.فرزند خوانده هر کسی برایش فرقی با پسر شما ندارد
امتیاز: 6 5
زهرابانو
عزیزم لطفا از لفظ سر راهی استفاده نکن.خیلی ناراحت کننده است برتی منی که فرزند ندارم و میخوام فرزندخونده بگیرم.باور کن گناهاز خود ما نبوده که میزبان فرزند یتیمی شدیم...
امتیاز: 10 5
سلام عزیزم، ایشالا که دندون تون بزودی خوب بشه و راحت شین، مګه واقعا همسر تون و خواهر زادش رابطه ای دارن؟
امتیاز: 1 3
تارا
معلومه بد جور داغ کردی. شوهرت خیلی به فکر خواهرهاشه این نشون میده میتونه مرد مهربونی باشه. چرا سعی نمیکنی رگ خوابش رو پیدا کنی.
امتیاز: 6 4
نیکان
سلام بلا به دور امیدوارم هر چه زودتر سلامتیتان را به دست بیاورید اگر درست حدس زده باشم و شما خراسانی باشید به وجود شما به عنوان یک بانوی همشهری صبور ومادر نمونه افتخار میکنم
امتیاز: 3 3
منیر
به خدا زشته، به خدا شرم اوره یه زن اینجوری مشکلات زندگی زناشویی اش رو فرافکنی کنه و یه دختربچه رو هرزه خطاب کنه
شما به وضوح توی پست هات عشقی رو که باید از آغوش یه مرد طلب کنی در آغوش پسر خودت جستجو می کنی، این کار شما هرزگی نیست هرچند زندگی پسرت رو نابود خواهد کرد اما هرزگی نیست، مهرطلبی است ، کار اون دختر و همسر شما هم همین است، مهرطلبی
مهرطلبی کار دائمی آدمهای شکست خورده ، ترسو و بی اعتماد به نفس و تنهاست.
درمان دردی که به جان خانواده ات افتاده و نسل بعد را هم قربانی خواهد کرد هرزه خواندن دخترکی بی پناه نیست. به خودت بیا ، پسرت را قربانی بی پناهی و ناتوانی خودت و همسرت نکن. کاش زنها یاد بگیرند به جای توهین به همجنسان خود در انتخاب و پرورش مردان زندگی شان دقت کنند ، کاش، کاش
امتیاز: 9 9
پیرمرد
دختر جان
ضمن آرزوی سلامتی و عاقبت بخیری برای شما،
فکر میکنم فرآیند زندگی مشترک را جدی نگاه نمی کنید.
انسان باید سرمایه های زندگیش را خوب بشناسد و برای حفظ سرمایه هایش تلاش کند و حتی اگر لازم شد برایشان بجنگد. شاید تحلیل درستی در خصوص از دست دادن شوهرتان ندارید. پیشنهاد میکنم در خصوص بروز جدی این اتفاق و پیامدهای مختلف آن بخوبی فکر و مطالعه کنید. بگمانم فرزندتان و داشتنش و نگهداشتنش موضوع مهمی است که بسیاری از آقایان بعنوان ابزار سوء استفاده از شرایط بکار میبرند.
آیا بدرستی این تحول را تحلیل کرده اید که اینگونه راحت پیشنهاد واگذاری میدهید. از بانوان محترمی که از همسر جدا شده اند و اکنون آرزوی آسوده دیدن فرزند را دارند پرس و جو بفرمائید.
همچنین از بانوانی که به هزار زحمت جور زندگی خود و فرزندشان را میکشند و مدام هم مورد مزاحمت افراد مختلف قرار میگیرند (گاهی بسیار بیش از دوران قبل از جدایی)
امیدوارم همسر و خانواده شان هیچیک وبلاگ شما را نشناسند و نخوانند. راه تخریب زندگی مشترکتان را خودتان برایشان تحریر مینمائید.
امیدوارم با مشورت و مطالعه راهی بهتر برای جذب همسرتان بیابید.
امتیاز: 6 1
با دخترخواهرش؟؟؟؟؟؟
یعنی چه؟
خوبی؟
امتیاز: 1 5